ایران026
دنیا جایی بهتر برای زندگی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


وبلاگ ما در زمینه های متنوع و متفاوت اقدام به تولید محتوا در موضوعات گسترده ای میکند و تمامی مطالب این وبلاگ مختص نویسندگان وبلاگ میباشد و کپی بدون نام وبلاگ به دور از فرهنگ میباشد .
با تشکر از اینکه خواننده ی وبلاگ ایران 026 هستید.

مدیر وبلاگ :حسام عباسی
نظرسنجی
از نظر شما مطالب وبلاگ ما در چه حد مفید و تاثیر گذار بوده است؟؟






بی گناه در دست انتقام

سرمای جان سوز زمستان تا عمق خانه ها رفته بود،در یک آبادی کوچک که مردمانش جز همدلی پیشه ای نداشتند فقط یک خان بود که همه را زیر سلطه ی خود داشت...
ماهم یکی از همان زیردستان بودیم که برای ایشان کشاورزی می کردیم و یک حقوق ناچیز دریافت می کردیم،ناگفته نماند که نسبت به سایرین با خانواده ی ما ملطفت بودند دلیلش راهم پدر میداند و او و خدای عالم.
کنار جوی آب نشسته بودم و کوزه را پر میکردم طبق عادت...ناگاه سنگی به کوزه ام برخورد،هراسان به اطراف نگریستم،برگ بوته ها تکان میخورد ترسیده بودم و یک حیوان دردنده را در ذهنم تجسم میکردم،می دانستم که همیشه کسی مرا نگهبان است اما تنها سایه اش را میدیدم...
به صورتم آب زدم و زمزمه کردم......تو چه سری هستی که هم آشوبم میکنی هم آرام....
راستش در دلم مهر کسی نشسته بود که میدانم اوهم نسبت به من بی توجه نبود،روزها میگذشت و ارامش تنها تکرار روزمره ام بود.
اما یک روز سرد همه چیز عوض شد،روز رفت و شب آمد،خوبی رفت و بدی آمد،عشق رفت و نفرت آمد،
بگذریم،از داستان دور نشویم.قرار شد همان که دلداده اش بودم با خانواده بیایند تا بر طبق رسم و رسوم خاستگاری به عمل آید و سنت پیغمبر به جا آید،آن شب هرچیز خوبی که داشتم آماده کردم.لباس محلی زیبا،استکان های زیبا و...
آمدند و قرار ها گذاشته شد،این بین رفتار خان مرا نگران میکرد که وقت و بی وقت پیغام میفرستاد که قول غزل را به پسر ما داده بودی و این رسمش نیست،میدانستم ک او میتواند هرکاری انجام دهد و اگر بی رحم شود حتی آدم هم می کشد.

با ما در ادامه ی مطلب همراه باشید
بلاخره شب عروسی فرا رسید و هر دختری این شب را از صمیم دل دوست دارد،اما رسم ده این بود که شب عروسی در مراسم عروس و داماد نباید یکدیگر را ملاقات کنند که بدیمن است...
دلم برای دلدارم تنگ است وقت است که برایم بخوانیندش...
مراسم تمام شد و مردم و خویشان تا خانه ی عروس کل می کشند و شادی می کنند ،شور عجیبی در دلم برپا شده بود،خانواده ی صابر انگار که چندان خوشحال نبودند و برای حفظ تظاهر بزور لبخندی برویم می پاشند....
داخل به خانه شدم منتظر که عزیزم را ببینم؛گفتم اگر ببینمش مگرم درد اشتیاق/ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم
ای کاش که در همان لحظه میمردم و جان میسپردم،ای کاش زمین دهان می گشو و مرا در خود دفن میکرد،این دیگر کیست؟چه بر سرم آمد؟من زن چه کسی شده ام؟آه خدای بزرگ صابر نیست صابر نیست صابرنیست...
یک شخص تقریبا دیوانه که بر روی یک ویلچر نشسته و برایم لبخند میزند...همان لحظه فهمیدم کار کار خان است،برای انتقام این کار را کرده،حال چه میشد؟مگر میشود در این آبادی دختری به خانه ی پدرش بازگردد؟طلاق؟هه خنده دارترین و ناممکن ترین چیز است...
زانو زدم و گریستم بر بخت خود گریستم بر نامردی صابر گریستم،چگونه زود جا زد؟
کسی که به اصطلاح همسر من است حتی برای دلداریم نمیتواند تکان بخورد،فقط نگاهم میکند...
زندگی کردم اما چه زندگی ای؟مانند یک پرستار،مانند یک بیچاره ی بی کس وکار...
بعد از چندسال صاحب یک پسر شدم و حالا من پیر شدم،به کدامین گناه؟چرا مجازات شدم؟پسرم که یک معتاد شد را چه کنم؟یک لات لاابالی که هرسری تمام وسیله های خانه را می شکند و چول میخواهد و یک مرد دیوانه تر که هرسری بی دلیل به بار فحشم میکشد.من رفتم به جایی که خدا حاکمش است،جایی که جز خودم کسی نیست،براثر افسرگی و جنون،رفتمم به جایی که آدم هایش از هم انتقام نمی گیرند و بی دلیل یکدیگر را به زنجیر نمی کشند...

من نمی‌خواهم که بعد از مرگ من افغان کنند

دوستان گریان شوند و دیگران نالان کنند

من نمی‌خواهم که فرزندان و نزدیکان من

ای پدر جان! ای عمو جان! ای برادر جان کنند

من نمی‌خواهم پی تشییع من خویشان من

خویش را از کار وا دارند و سرگردان کنند

من نمی‌خواهم پی آمرزش من قاریان

با صدای زیر و بم ترتیل الرحمن کنند

من نمی‌خواهم خدا را گوسفندی بیگناه

بهر اطعام عزادارن من قربان کنند

من نمی‌خواهم که از اعمال ناهنجار من

ز ایزد منان در این ره بخشش و غفران کنند

آنچه در تحسین من گویند بهتان است و بس

من نمی‌خواهم مرا آلوده بهتان کنند

جان من پاک است و چون جان پاک باشد باک نیست

خود اگر ناپاک تن را طعمه نیران کنند

در بیابانی کجا از هر طرف فرسنگ‌هاست

پیکرم را بی کفن بی شستشو پنهان کنند

حبیب یغمایی





نوع مطلب : آسیب های اجتماعی، اعتیاد، بخش نوجوانان، بخش جوانان، بخش بزرگسالان، داستان کوتاه، هنر، 
برچسب ها : بی گناه در دست انتقام، داستان کوتاه، داستان، هنر، بی گناه، انتقام،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 27 شهریور 1398
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو