ایران026
دنیا جایی بهتر برای زندگی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


وبلاگ ما در زمینه های متنوع و متفاوت اقدام به تولید محتوا در موضوعات گسترده ای میکند و تمامی مطالب این وبلاگ مختص نویسندگان وبلاگ میباشد و کپی بدون نام وبلاگ به دور از فرهنگ میباشد .
با تشکر از اینکه خواننده ی وبلاگ ایران 026 هستید.

مدیر وبلاگ :حسام عباسی
نظرسنجی
از نظر شما مطالب وبلاگ ما در چه حد مفید و تاثیر گذار بوده است؟؟






کویر
نویسنده : حسام عباسی
آرام آرام از پس دریای مواج در حال گذر بودم ،
عریان در برابر باد سردی که از مقابل می آمد ، قدم بر شن های ساحل میگذاشتم .
موج ها یکی پس از دیگری ، قدم های بی رمقم را نوازش میکردند ،گویی ذرات آب با یک دیگر درگیر مسابقه ای برای رسیدن به ساحل بودند.
چشم هایم را بسته بودم و به راه نا تمام ادامه میدادم،
ذهنم خالی خالی شده بود ، چند وقتی بود که حتی دلتنگ گریه های همیشگی ام بودم .
در افکارم هیچ چیز برای گذر نبود ، دیگر از فکر کردن هم خسته شده بودم!
همان طور فقط راه میرفتم ، موهایم را باد نوازش میکرد و با هر وزش موجی از موهایم را به ورای سرم به حرکت در می آورد ، گویی در آن لحظه خدا سعی بر آن داشت که مرا مطلع از حضور همیشگی خویش سازد و باد را رسالت داده بود که موهای مرا همچون مادری دلسوز نوازش کند !!
صدای موج های عصبی و خیس کردن پاهای بی جانم هم ...
صدایی از ورا به گوشم رسید !!!
صدایی آشنا که نامم را گفت!!!
در جای خویش خشکم زد!
با ما در ادامه مطلب همراه باشید
همان گونه مثال گذشته های نزدیکی که هزاران سال بر من گذشته بود .
چشم هایم را باز کردم!
چشمانم تکان تکان میخورد!!
تنم را حس نمیکردم ،
انگار بی جان شده بودم!!
وای خدا !!!!!!!!!
یعنی ... یعنی...!!!!!!!!
به پاهای بی جانم ، جانی دوباره دادم و به عقب بازگشتم!
در مقابلم بود و لبخند بر لب داشت!
همان لبخند همیشگی.
دستانش پایین بود ، که به سمت من دست چپش را بالا آورد!
آخر همیشه دستان چپ هم را میگرفتیم ، چون به قلب هایمان نزدیک تر بود
همیشه سرمان را بر سینه ی چپ هم میگذاشتیم و زیباترین نت های موسیقی که هرگز از سازی جز قلب هایمان بیرون نمی آمد را گوش میکردیم ،
همیشه ....
اشک هایم در حوض چشمانم پر شده بودند!
همه جا را تار میدیدم!
همچنان در مقابلم بود و تماشایم میکرد، اما من تار میدیدم !
اه این اشک های لعنتی نمیگذارند تا جان جانانم را به دقت تماشا کنم.
لعنت بر اشک ها !
لعنت بر هر چیز یا هر کسی که نمگذاشت تماشایش کنم!
با خود گفتم چشم هایم را ببندم و آنقدر پلک هایم را بر هم به فشا ر درآورم که تمام اشک های چشمم را از قاب چشمانم بیرون کنم ، تا دوباره جانم را با همان وضوح همیشگی تماشا کنم!
شروع به همین کار کردم
چشم هایم را بستم و اجازه دادم تا اشک های مزاحم بر گونه ام جاری شوند!
آنقدر فشا ر دادم که تمام اشک ها میهمان گونه هایم شدند!!
چشم هایم را باز کردم ابتدا همه جا تیره و تار بود ، که در حال روشنی بود
اما!!!!!!!!!!!
اما!!!!!!!!!!!!!!
اما!!!!!!!!!!!!!!!!!
نه این ممکن نبود!!!!!!!!!
به هر سویی تماشا میکردم نبود !!!!!!!
همه جا را با چشمانم گشتم نبود!!!!!
مگر میشود!
به سوی آسمان نگاه کردم، همان هوای ابری بود !
فریادی بر بلندای سینه ام که همیشه در سکوت بود به سوی آسمان زدم و گفتم: خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا........
بر دو زانو خود فرود آمدم و مشتم را پر از شن های ساحل کردم و اشک میریختم
من بودم و جای خالی کسی که با یک چشم به هم زدن از دست داده بودمش و حسرت یک عمر که ای کاش چشم نمیبستم و به همان دید تار راضی میماندم.
دوربین زندگی از مقابلم به سمت آسمان میرفت و مرا از بالا نشا ن میداد که تنها مانده بودم با همان شن های ساحل و موج های بی وقفه و آسمان ابری که حالا نم نم باران از آن فرود می آمد و یک دنیا حسرت !
همان طور که بالا میرفت همه چیز از بین میرفت و من مانده بودم و کویری که در آن سراب های زیادی دیده بودم!!!
سراب دریا!
سراب موج!
سراب شن های ساحل !
سراب عشق!
سراب معشوق!
و دنیایی که هرگز طعمش را نچشیدم
و دنیایی که خیلی زود به فصل مرور خاطراتی که نه تلخش مانده بود نه شیرینش رسیده بودم




با نظرات خود ما را برای بهبود نوشتن یاری دهید.



نوع مطلب : بخش جوانان، بخش بزرگسالان، داستان کوتاه، هنر، هنرمندان، 
برچسب ها : داستان، داستانک، داستان کوتاه، نویسنده، حسام عباسی، کویر، کویری،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 10 دی 1398
سه شنبه 10 دی 1398 06:15 ب.ظ
خوب بود خیلی لذت بردم
حسام عباسی: سپاس
سه شنبه 10 دی 1398 06:14 ب.ظ
مثل همیشه عالی و زیبا بسیار دئست داشتم و مثل همیشه کپی کردم تو ارشیوم با نام خودتون
حسام عباسی: سپاس از شما و ممنون بابت داشتن فرهنگ کپی
سه شنبه 10 دی 1398 06:13 ب.ظ
لذت بردم به قول خودتون تو کتاب ارامش یلدا کاش هیچ ای کاشی نبود
حسام عباسی: سپاس و ممنون که کتاب من رو خوندین و مطالب من رو دنبال میکنید
سه شنبه 10 دی 1398 06:12 ب.ظ
واییی خیلی قشنگ بود
خیلی
خیلی
خیلی
خیلی
حسام عباسی: سپاس از شما دوست گرامی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو