ایران026
دنیا جایی بهتر برای زندگی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


وبلاگ ما در زمینه های متنوع و متفاوت اقدام به تولید محتوا در موضوعات گسترده ای میکند و تمامی مطالب این وبلاگ مختص نویسندگان وبلاگ میباشد و کپی بدون نام وبلاگ به دور از فرهنگ میباشد .
با تشکر از اینکه خواننده ی وبلاگ ایران 026 هستید.

مدیر وبلاگ :حسام عباسی
نظرسنجی
از نظر شما مطالب وبلاگ ما در چه حد مفید و تاثیر گذار بوده است؟؟







تا ابد

نویسنده : راحله رحمانی
شب آمد،بی صدا،آرام،خاموش و تاریک...
هرجا میرفتم برای پیدا کردنش نبود که نبود،هی خدایا پس این کجااااست؟کجا رفتی بی وفا؟
خانوم ببخشید تورو خدا ندیدید یه اقای قدبلند با کمی ته ریش و چشمان مشکی با یه زخم کنار پیشونیش؟
-نه خانومم ندیدم
-ای اقای دکتر...اقای دکتر؟؟ای خدا چرا هیچکس جوابمو نمیده؟
هرجا که بگیدو گشتم،کلانتری،بیمارستان،جاهایی که همیشه میرفت...نبود که نبود.
خانوادشم از محل رفته بودن هیچ ادرسی نداشتم ازشون...
ففقط یه یه جارو نرفته بودم،زبانم لال بشه خدا...غلط کنم برم اونجا دور از جانش،خدا میدونه که چقد دلم برای مهربونیاش تنگ شده،چقد دلم میخواد بازم بشینه روبروم و لبخند بزنه بگه غصه نخوریا من هستم...
کجایی که غصه ی نبودنت داره لهم میکنه؟
با ما در ادامه مطلب همراه باشید...



ادامه مطلب


نوع مطلب : بخش جوانان، بخش بزرگسالان، داستان کوتاه، هنر، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، تا ابد، داستانک، عشق، عاشق، گورستان،
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 8 دی 1398

بی گناه در دست انتقام

سرمای جان سوز زمستان تا عمق خانه ها رفته بود،در یک آبادی کوچک که مردمانش جز همدلی پیشه ای نداشتند فقط یک خان بود که همه را زیر سلطه ی خود داشت...
ماهم یکی از همان زیردستان بودیم که برای ایشان کشاورزی می کردیم و یک حقوق ناچیز دریافت می کردیم،ناگفته نماند که نسبت به سایرین با خانواده ی ما ملطفت بودند دلیلش راهم پدر میداند و او و خدای عالم.
کنار جوی آب نشسته بودم و کوزه را پر میکردم طبق عادت...ناگاه سنگی به کوزه ام برخورد،هراسان به اطراف نگریستم،برگ بوته ها تکان میخورد ترسیده بودم و یک حیوان دردنده را در ذهنم تجسم میکردم،می دانستم که همیشه کسی مرا نگهبان است اما تنها سایه اش را میدیدم...
به صورتم آب زدم و زمزمه کردم......تو چه سری هستی که هم آشوبم میکنی هم آرام....
راستش در دلم مهر کسی نشسته بود که میدانم اوهم نسبت به من بی توجه نبود،روزها میگذشت و ارامش تنها تکرار روزمره ام بود.
اما یک روز سرد همه چیز عوض شد،روز رفت و شب آمد،خوبی رفت و بدی آمد،عشق رفت و نفرت آمد،
بگذریم،از داستان دور نشویم.قرار شد همان که دلداده اش بودم با خانواده بیایند تا بر طبق رسم و رسوم خاستگاری به عمل آید و سنت پیغمبر به جا آید،آن شب هرچیز خوبی که داشتم آماده کردم.لباس محلی زیبا،استکان های زیبا و...
آمدند و قرار ها گذاشته شد،این بین رفتار خان مرا نگران میکرد که وقت و بی وقت پیغام میفرستاد که قول غزل را به پسر ما داده بودی و این رسمش نیست،میدانستم ک او میتواند هرکاری انجام دهد و اگر بی رحم شود حتی آدم هم می کشد.

با ما در ادامه ی مطلب همراه باشید


ادامه مطلب


نوع مطلب : آسیب های اجتماعی، اعتیاد، بخش نوجوانان، بخش جوانان، بخش بزرگسالان، داستان کوتاه، هنر، 
برچسب ها : بی گناه در دست انتقام، داستان کوتاه، داستان، هنر، بی گناه، انتقام،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 27 شهریور 1398


فرصتی برای زیستن

زندگی آینه ایست در دست ، که هرچه خود کنی را در آن میبینی...چه بسا روشن کنیم چراغی را که نور امیدی شود بر دل خسته شدگانی که بسازند زندگی را از نو...

به یاد دارم آن روز های زیبایی را که به خود قول داده بودم تنها هدفم خوشبختی عزیزترینم ، لعیا باشد 

به سختی اورا بدست آورده بودم و چه ساده از دست میدادمش...
 تمام چیزی که برایم مانده بود یک خانه ی سردو تاریک بود و یک دنیا خاطرات که روزی باعث لبخند و شادیم میشدند و اما حالا غم غم غم

مثل همیشه صدایش زدم تا باز جانم بشنوم اما نبود,مثل اینکه واقعا رفته بود... ساعت از یک نیمه شب گذشته بود ، ویدیو خاطره انگیز دوران عقدمان را پخش کردم
صدای قشنگش را که برایم همچون کودکی شیرین زبان حرف میزد و از سنگ های رنگارنگی که از لب ساحل جمع کرده بود تعریف میکرد :

ببین این سنگارو قشنگن مگه نه؟واسه گلدونای خونمون جمعشون کردم...خونه ی منوتو...خودمون دوتا

و من در جوابش اورا تایید میکردم...

با صدای بلند و بی دغدغه میخندد... ای کاش باز هم برایم میخندید و از چیزهای کوچک تعریفهای زیبا میکرد

و بعد دوربین را از من گرفت و جملات عاشقانه....

با ما در ادامه ی مطلب همراه باشید


ادامه مطلب


نوع مطلب : آسیب های اجتماعی، اعتیاد، بخش نوجوانان، بخش جوانان، بخش بزرگسالان، بیماری ها، داستان کوتاه، روانشناسی، فرهنگ سازی، مواد مخدر، هنر، 
برچسب ها : داستان، اعتیاد، مواد مخدر، ترک اعتیاد، آسیب های اجتماعی، طلاق، زندگی،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 22 شهریور 1398





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو