ایران026
دنیا جایی بهتر برای زندگی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


وبلاگ ما در زمینه های متنوع و متفاوت اقدام به تولید محتوا در موضوعات گسترده ای میکند و تمامی مطالب این وبلاگ مختص نویسندگان وبلاگ میباشد و کپی بدون نام وبلاگ به دور از فرهنگ میباشد .
با تشکر از اینکه خواننده ی وبلاگ ایران 026 هستید.

مدیر وبلاگ :حسام عباسی
نظرسنجی
از نظر شما مطالب وبلاگ ما در چه حد مفید و تاثیر گذار بوده است؟؟






چشم هایش را باز کرد 
اشک میریخت و با صدای بلند گریه میکرد 
ناله های مادر تمام شده بود 
همه جا بوی زجه های مادری برای تولد نازنین کوچکش به مشام میرسید 
کسی در بیمارستان نبود یعنی هیچکس آشنا نبود جز برادر زن تازه فارق شده 
که با جعبه ای شیرینی از همه پیام تبریک میگرفت 
با ما در ادامه مطلب همراه باشید.



ادامه مطلب


نوع مطلب : آسیب های اجتماعی، بخش جوانان، بخش بزرگسالان، داستان کوتاه، روانشناسی، فرهنگ سازی، هنر، 
برچسب ها : بلوا، نوزاد، بچه، عصبانیت، تولد، پسر، دختر،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 14 دی 1398


بالماسکه

نویسنده : حسام عباسی


قاضی : بنا به اظهارات متهم و اسناد و مدارک موجود در پرونده حکم در خصوص پرونده ی متهم صادر میشود
کمی تامل کرد و مجدد ادامه داد
قاضی : حکم خوانده میشود . با توجه به اینکه متهم .....

متهم شده بودم دوست داشتم بدونم جرمم چیه ؟
اینکه کاری رو میکنم که همه هر روز دارن انجامش میدن
اینکه
مهم نبود حکم چیه هر چی که باشه مهم نیست دیگه دوست نداشتم بین این آدم ها باشم
شاید حکمم اعدام بود
شاید حکمم حبس ابد بود
شاید هر چیز دیگه
ولی اینا برای کسی با هم فرق داشت که انگیزه ای برای زندگی داشته باشه
من که دیگه برام مهم نبود
من دیگه دوست نداشتم ادامه بدم
اونم بین این آدما که الان با غضب به من نگاه میکنن و بعضی ها هم در گوشی پچ پچ میکنن و به سمت من اشاره میکنن بعضی ها هم منو قضاوت میکنن و ...
ولی همین آدما رو وقتی از اینجا بیرون میرن باید توی تنهایی هاشون که معمولا یکی هم هست ببینیشون که تمام کارایی که الان میگن جرمه و گناهه رو انجام میدن و کلی هم توجیه قانع کننده براش دارن
آدم ها خیلی عجیبن همیشه کارایی رو که بیشتر منع میکنن خودشون انجام میدن
مثل همین دیشب قبل از اینکه منو بگیرن چون با یکی از همین آدما بودم که هر روز امثال من و کارایی که میکنن رو منع میکنه اما تو تنهایی همه ی اون کارا رو انجام میدن
چقدر ماسک دارم میبینم چقدر آدم به ظاهر موجه اینجا رو کره زمین هست و یه عده شون الان رو به رومن و دارن منو متهم به کاری میکنن که خودشون انجام میدن
ماسک هاشون رو برداری میشن یکی مثل من فقط فرق من اینه که نتونستم ماسک بزنم و اگه هم میتونستم هرگز این کار رو نمیکردم
یادم میاد مادرم وقتی از گذشته ها میگفت از سادگی و صافی آدم ها برام میگفت و من چیزی که تصور میکردم سیاه و سفید بود مثل فیلم های قدیمی
داشتم با خودم فکر میکردم که باز به خودم اومدم و ادامه ی حرف قاضی رو شنیدم
قاضی : با توجه به اینکه متهم اقدام به جرم گناه مشخص شده و گفته شده نموده است این دادگاه مجرم را به اعدام محکوم خواهد کرد و جرم فردا صبح در ملع عام قابل اجراست
رو به من کرد و گفت : دفاعیه ای ندارید ؟

خندیدم و گفتم : خدایا کجایی که بندگان به ظاهر موجهت در زمین خدایی میکنند
ادامه دادم : من به این حکم اعتراضی ندارم و چون این حکم منو از بین آدم های این چنینی بر میداره و به خدا وصل میکنه حکم رو میپذیرم و اعتراضی ندارم.
یه دفعه همه جا شلوغ شد و زمزمه ها حاکی از اون بود که من خدا رو قبول ندارم و خدا از من خوشش نمیاد و از من ناراحته
نمیدونم چرا خدای من اونقدر توانا بود که من هرگز تو کارش و نظرش دخالت نمیکردم اما باور های این ها اونقدر ضعیف بود که خودشون رو نماینده ی خدا میدونستن و به جای  خدا حرف میزدن
قاضی درخواست سکوت کرد
به من نگاه کرد و گفت : ختم جلسه ی دادگاه رو اعلام میکنم
وقتی نگاهم کرد یه چیزی برام جالب بود
اونم این بود تونستم ماسک قاضی رو بردارم و یادم بیاد چرا اینقدر برام آشنا بود
خخخخخ همین هفته پیش در کنار من همین گناهی که بخاطرش منو محکوم کرد و انجام داده بود.
ختم جلسه ی دنیا

نمایش از بعضی ها
استدلال از ما
قضاوت با خدا

ختم جلسه


نظرات خوانده میشود نظردهی آزاد بوده و نظرات پاک نخواهند شد




نوع مطلب : آسیب های اجتماعی، اخبار، بخش جوانان، بخش بزرگسالان، حقوق، داستان کوتاه، روانشناسی، فرهنگ سازی، هنر، 
برچسب ها : قضاوت، قاضی، متهم، خدا، ماسک، بالماسکه، خدا مدافع نمی خواهد،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 11 دی 1398


من یا من

نویسنده : حسام  عباسی
چه بسیار آه میکشیم
چه بسیار حسرت میخوریم
چه دیروز ها که شباهتش به فرداهایمان بیشتر است و چه فرداهایی که وحشت رسیدن به آن ها در واحد واحد سلول های تنمان موج میزند
وچه تنهاییم در شلوغی هایی که هر کسی چهره ای زیبا بر روی خود زده ست و خودش را پنهان نموده است.
آرام از جای خود بلند شدم از روی همان نیمکت همیشگی در همان پارک میشگی
آرام بلند شدم و به سویی به حرکت در آمدم
هیچکس مرا نمیدید یا من اینگونه گمان میکذردم نمیدانم
اما خوب میدانم سوی نگاه هیچ کس نبودم
خوب میدانم که رسیده بودم به همان روزی که از گذشته ها ترسش را تجربه میکردم
خوب میدانم که رسیده بودم
اما چقدر زود
چرا به این سرعت اتفاق افتاده است
از همان راه همیشگی میرفتم همان راهی که آن سال ها نهال هایی باریک در کوچک باغچه های کنار گذرگاه کاشته بودند
گمان میکنم چند سالی گذشته است
اما بیشتر که تماشا میکنم میبینم که آن نهال هایی که کاشته بودند راه دید خیابان به پیاده رو ها را بسته بودند چون دیگر نگاهی از سوی خیابون هم سمت من نبود
این جا کجاست
من کجا هستم
اصلا من کیستم این خاطرات از آن کیست
این ها من هستم؟
با ما در ادامه مطلب همراه باشید



ادامه مطلب


نوع مطلب : آسیب های اجتماعی، بخش جوانان، بخش بزرگسالان، داستان کوتاه، روانشناسی، هنر، هنرمندان، 
برچسب ها : من یا من، داستان کوتاه، داستان، حسام عباسی، اجتماعی، عشق، انسانیت،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 9 دی 1398


فرصتی برای زیستن

زندگی آینه ایست در دست ، که هرچه خود کنی را در آن میبینی...چه بسا روشن کنیم چراغی را که نور امیدی شود بر دل خسته شدگانی که بسازند زندگی را از نو...

به یاد دارم آن روز های زیبایی را که به خود قول داده بودم تنها هدفم خوشبختی عزیزترینم ، لعیا باشد 

به سختی اورا بدست آورده بودم و چه ساده از دست میدادمش...
 تمام چیزی که برایم مانده بود یک خانه ی سردو تاریک بود و یک دنیا خاطرات که روزی باعث لبخند و شادیم میشدند و اما حالا غم غم غم

مثل همیشه صدایش زدم تا باز جانم بشنوم اما نبود,مثل اینکه واقعا رفته بود... ساعت از یک نیمه شب گذشته بود ، ویدیو خاطره انگیز دوران عقدمان را پخش کردم
صدای قشنگش را که برایم همچون کودکی شیرین زبان حرف میزد و از سنگ های رنگارنگی که از لب ساحل جمع کرده بود تعریف میکرد :

ببین این سنگارو قشنگن مگه نه؟واسه گلدونای خونمون جمعشون کردم...خونه ی منوتو...خودمون دوتا

و من در جوابش اورا تایید میکردم...

با صدای بلند و بی دغدغه میخندد... ای کاش باز هم برایم میخندید و از چیزهای کوچک تعریفهای زیبا میکرد

و بعد دوربین را از من گرفت و جملات عاشقانه....

با ما در ادامه ی مطلب همراه باشید


ادامه مطلب


نوع مطلب : آسیب های اجتماعی، اعتیاد، بخش نوجوانان، بخش جوانان، بخش بزرگسالان، بیماری ها، داستان کوتاه، روانشناسی، فرهنگ سازی، مواد مخدر، هنر، 
برچسب ها : داستان، اعتیاد، مواد مخدر، ترک اعتیاد، آسیب های اجتماعی، طلاق، زندگی،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 22 شهریور 1398

مفهوم زندگی 
نویسنده:علی جوادی 

برای درک مفهوم زندگی نخست باید ببینیم یک بافت زنده چه خصوصیاتی دارد و تفاوتش با یک بافت غیر زنده چیست؟


ادامه مطلب


نوع مطلب : روانشناسی، 
برچسب ها : مفهوم زندگی، زندگی، روانشناسی،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 16 مرداد 1398



آدم سالم کیست؟

روان شناسی در جواب این سوال میگوید:

آدم سالم ، آدمی است كه با خودش و با آدمهاى اطرافش در حال جنگ و ستیز نیست، نتیجتاً حضورش به آدم انرژى میدهد!


ادامه مطلب


نوع مطلب : آسیب های اجتماعی، بخش نوجوانان، بخش جوانان، روانشناسی، 
برچسب ها : آدم سالم، روانشناسی، پند آموز،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 15 مرداد 1398




بیرون ریختن نگرانی‌ها با تنفس دیافراگمی

هرگاه احساس کردید که ذهن تان آرام نیست و نگران هستید،‌ ابتدا عمیقا عمل باز دم را انجام دهید.
همیشه با بازدم شروع کنید و تا آن جا که می توانید عمیقا عمل بازدم را انجام دهید و تمامی هوای موجود در ریه هایتان را بیرون بریزید. با بیرون ریختن این هوا، حالات و احساسات شما نیز بیرون می ریزند، زیرا همه چیز با تنفس شما ارتباط دارد. سپس هنگامی که شکم شما به علت بازدمی عمیق تو رفته است برای چند ثانیه صبر کنید و بعد از آن عمل دم را به طور عمیق انجام دهید. دوباره برای چند ثانیه صبر کنید . مدت زمان توقف میان دم و بازدم در این تکنیک باید مساوی باشد. به همین ترتیب دم و بازدم خود را ادامه دهید و از تنفس خود یک ریتم بسازید. بلافاصله احساس خواهید کرد تمامی وجود شما تغییر کرده است، حالت قبلی شما دیگر ناپدید شده و حال جدیدی بر وجودتان حاکم شده است. در این حالت شما دیگر نگران نیستید و آرامش زیبایی بر وجودتان حاکم می شود.




نوع مطلب : بخش نوجوانان، بخش جوانان، روانشناسی، 
برچسب ها : آرامش، روانشناسی، تنفس،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 14 مرداد 1398


در ادامه داستان کوتاه مهتاب رو میخونید امیدوارم که از این مطلب لذت ببرید 
نویسنده : حسام عباسی
گروه سنی این داستان کوتاه بالای 18 سال میباشد از کاربران اینترنت تقاضای رعایت گروه سنی را خواستارم
محمد داشت جلوی آینه به خودش نگاه میکرد و صورتش رو چک میکرد 
عطر رو برداشت و شروع کرد به پاشیدن عطر از دور به زیر گردنش و لباس هاش .
همون طور از دور نگاهش میکردم کت شلوار نقره ای که خودم براش انتخاب کرده بودم رو پوشیده بود.
به این فکر میکردم ...
ادامه در ادامه مطلب 




ادامه مطلب


نوع مطلب : آسیب های اجتماعی، بخش جوانان، بخش بزرگسالان، داستان کوتاه، روانشناسی، هنر، 
برچسب ها : خیانت، زن، مرد، زندگی، زناشویی، همسر، طلاق،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 14 مرداد 1398


( کل صفحات : 2 )    1   2   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic